عظمت عشق در تداوم آنست نه در شدت آن
|
سلام به همه دوستای خوبم! خیلی خوشحالم که دوباره دارم آپ میکنم.بیشتر از این خوشحالم که علی بالاخره تونست حرفشو بزنه و به عشقش برسه. ولی یه موضوعی هست که امروز میخوام بگم(سهند قبلا به تو گفتم یادته؟!)
همه تون میدونین که من یه مدتیه که تصمیم گرفتم وبلاگمو حذف کنم.(البته یه بار هم اینکارو کردم ولی نمیدونم چرا نشد!)اینکه میخوام حذف کنم نه لوس بازیه و نه بچه بازی و نه جلب توجه!حالا دلیلشو میگم. شیرین،علی،سهند،هانیه،نگار و خیلیای دیگه میدونن که من از دو سال پیش با یه نفر هستم که خیلی دوسش دارم و هیچ وقت و به هیچ قیمتی نمیخوام ناراحتش کنم،چه برسه که بخوام از دستش بدم(هانیه و نگار خودشو دیدن،علی عکسشو دیده و شیرین هم وبلاگی که واسش نوشته بودم رو خونده!)خلاصه که تنها نقطه تاریک بین ما همین وبلاگه که اون ازش خبر نداره.همه تون هم میدونین که چند وقت پیش یه آدم بیکار که احتمالا فکر میکرده آی دی من خیلی واسم مهمه حکم کرده.راستش وقتی حک شدن آی دی مو به عشقم گفتم یه ماجراهایی پیش اومد که من فکر کردم شاید خدا میخواسته تنبیهم کنه!تنبیه واسه پنهون کردن این وبلاگ و همه اتفاقایی که توش میفته و من به اون نمیگم. میدونم رابطه من و همه بچه های وبلاگ(علی،بنیامین ،داداش محمد،حامد،داداش سهند و بقیه(به ترتیب سن گفتما!))یه دوستیه معمولیه و هیچ قصد و قرضی توش نیست،ولی وقتی فکر میکنم میبینم اگه جای من و اون عوض میشد و اون یه وبلاگ داشت که چند تا دختر انقدر باهاش صمیمی بودن(حتی در حد دوست معمولی) واقعا نمیتونستم تحمل کنم!واقعا نمیتونستم... واسه همین با اینکه خیلی وقته به این وبلاگ و نظرای شما عادت کردم و دل کندن از شما و وبلاگم خیلی سخته ولی خب اینطوری فکر میکنم بهتره.
داداش سهند جونم یادم نرفته،دفعه پیش هم تو نذاشتی برم و موندم.ایندفعه هم یادت نره که به خاطر تو بود که الان دارم آپ میکنم وگرنه میخواستم بدون خدافظی اینجا رو ببندم علی جون شاید من و تو با هم دوست شده بودیم که تو به عشقت برسی شیرین جون وبلاگت آخرشه مواظبش باش پریسا جونم مرسی که بهم سر میزدی داداش حامد ما که آخرش نفهمیدیم چرا تو توی همه عکسات عینک میزنی داداش محمد جون با اینکه دیگه اینترنت نمیای ولی خیلی باحالی! و بالاخره داداش احسان جونم با اینکه خیلی وقته دیگه پیشم نیستی نگار جون ما که از دست تو خلاصی نداریم بچه وبلاگم باشه و چه نباشه تو باز تلپی خونمون! سحر خلاصه که خواهش میکنم نگین نرو چون نمیتونم خداحافظ! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 12:26 توسط آیدا
|
|
||
|
سلام به همه دوستای خوبم!
ببخشید که یه دو هفته ای پیشتنو نیومده بودم.آخه هر وقت میخوام آن شم یه خانومه میگه: مشترک گرامی تلفن شما به علت بدهی قطع می باشد حالا فکر کنم عذرم موجه شد! الان هم با هانیه کافی نتم و زود باید بریم.واسه همین گفتم به علت ذیق وقت فعلا به همه بگم آن نمیشم که بعدا کسی ناراحت نشه! فقط علی این یه هشدار جدیه:زوووووووووود باش دیگه! و یه چیزی هم واسه داداش سهند اینکه دفعه آخرت باشه به داداش من چیزی میگیا!اومدم حتما پیشت میام! شیرین جون میدونم آپ کردی ولی بعدا حتما میام! و نیکی جون هم حتما میام پیشت. فعلا بای |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 13:11 توسط آیدا
|
|
||
|
بعد از این همه مدت دوباره آپ کردم و میخوام ببینم به نظر شما با کدوم از این راهها اونایی که ازم ناراحتن مخصوصا داداش سپهرم دوباره باهام دوست میشه؟!
ده روش برای معذرت خواهی
|
|||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 16:15 توسط آیدا
|
|
|||
|
سلام به همه دوستای خوبم:
این وبلاگ تا اطلاع ثانوی به علت فوت بابا بزرگ مهربونم تعطیله! از همه دوستان که نمیتونم فعلا بهشون سر بزنم معذرت میخوام! بای |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 11:51 توسط آیدا
|
|
||