تبليغاتX
عشق آسمونی

عظمت عشق در تداوم آنست نه در شدت آن

وقتی رودهای سکوت جاری اند،خاموش می شوم.با کلمه ها نمی توانم تورا بیافرینم و بی کلمه ها لحظه ای آرام و قرار ندارم.ابری از شکوفه ها آسمان را پوشانده است.شکوفه ها را می شکافم تا تورا ببینم.زیر سقف های حصیری نمی توان بوی گیلاس ها را شنید.

باران می آید،باران می آید.چشم پنجره ها خیس است.آیا حرف هایم تازه می شوند؟آن گنجشک تنها چه زود مرد!آن تمشک وحشی چه زود از شاخه جدا شد!

در بامداد های برفی به یاد تو می افتم که با سپیده ها آمیختی و آنقدر در نی لبک غریب خود دمیدی که صبح از راه رسید و برگهای فروریخته به شاخه ها برگشتند.

وقتی زیر نگاه ماه می خوانم،دلم می گیرد و صدایم باز می شود.باغبانها بیدار می شوند و عطر گلها روی دستمال مسافران می نشیند.

چه ساده تورا صدا می کنم.همه مردم صدایم را می شنوند و با حیرت تو را نگاه می کنن.حتی مترسک ها هم جان می گیرند و خون تازه ای در رگ سیبهای قرمز می دود.

چه ساده تو را دوست دارم.این را همه کاکلی ها که از سفر آمده اند میدانند.کاش همه چیز شبیه تو بود.کاش گلهای رنگارنگی که نامشان را نمی دانم عطر تو را داشتند.

باد هر چند که تند باشد،نمی تواند ستاره های امید من و تو را با خود ببرد.به ابرها اجازه نمی دهم که بین من و تو فاصله بیندازند.نور تو بالا و بالاتر می رود و من دستهایم را باز میکنم.دنیا چقدر کوچک است.کاش جز صدای تو هیچ صدایی را نمی شنیدم و جز نام تو هیچ نام دیگری را نمی دانستم.

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 15:50 توسط آیدا |