تبليغاتX
عشق آسمونی

عظمت عشق در تداوم آنست نه در شدت آن

ای دوست ای دوست!

جور تو از آن کشم که روی تو نکوست

مردم میپرسند بهشت خواهی یا دوست؟

ای بی خبران بهشت با دوست نکوست.

سلام!

خودم نمیدونم با چه رویی دوباره امروز میخوام آپ کنم!نه به اینکه ۷۲ روز آپ نکردم نه به اینکه حالا یه روز نشده میخوام آپ کنم!خوشم اومده ها!!!آخه دیدم اون مطلب قبلیه خیــــــــــــــلی واستون سنگین بود گفتم یه دسر(یه شعر راحت و قابل فهم)بذارم که به هضم قبلی کمک کنه!

همه می پرسند:

 چیست در زمزمه بهم آب؟

چیست در همهمه دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر سفید؟

روی این آبی آرام بلند؟

                                                   که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال.

چیست در خلوت خاموش کبوترها؟

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده جام،

                                              که تو چندین ساعت،مات و مبهوت به آن

                                                                                            می نگری.

نه به ابر،نه به آب،نه به برگ.

نه به این آبی آرام بلند.

نه به این آتش سوزنده که خندیده به جام.

نه به این خلوت خاموش کبوترها.

                                                                من به این جمله می اندیشم:

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،

همه را می شنوم،میبینم.

                                                             من به این جمله نمی اندیشم.

به تو می اندیشم:

ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم.

همه وقت،همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم.

تو بدان این را

تنها تو بدان.

تو بیا،تو بمان با من.

                           تنها تو بمان.

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب.

من فدای تو،به جای همه گلها تو بخند.

اینک این من که به پای تو در افتادم باز،

                       ریسمانی کن از آن موی دراز.

تو بگیر ، تو ببند،تو بخواه.

پاسخ چلچله ها را تو بگو.

قصه ابر هوا را تو بخوان.

                       تو بمان با من ،

                                              تنها تو بمان.

من همین یک جرعه جانم باقیست

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!

**************************

نکته:من یه قسمتهایی از این شعرو چند روز پیش تو وبلاگ پریسا جون و سمیرا جون خوندم و چون خیلی این شعرو دوست دارم کاملشو اینجا نوشتم.

**************************

داری میری سر راه یه نظرم بده!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 15:25 توسط آیدا |

بالاخره بعد از ۷۲ روز میخوام آپ کنم.دم همه دوستای بامعرفتم که تو این مدت من و وبلاگ کوچیکمو فراموش نکردن گرم!

یه بوس گنده واسه علی جونم،داداش احسان گلم،داداش علیرضا جونم،داداش محمد مهربونم ،آبجی شیرین خوشگلم،نگار جونم،پریسا جون و سمیرا جون،داداش سعید بامعرفت(که بعد از مدتها اومد پیشم ولی این  مدتی که نبود رو با نظراش جبران کرد!)داداش امید تنها ،دااش حامد جون وداداش سپهر نازم وهمه اونایی که تو این مدت به فکر من بودن.همه تونو خییییییییلی دوست دارم!

خیلیاتون دلیل غیبت این چند وقتمو میدونین.اونایی هم که نمیدونین فعلا بمونین تو خماریش تا بعد!(دلیلش یه سری مسائل امنیتی بود که خوشبختانه فعلا رفع شده!)

راستی بزن کف خوشگله رو واسه اونایی که از سربازی معاف شدن!(مخصوصا داداش محمد خودم!)

خب حالا بریم سراغ آپ امروز:

==========================

فتاده تخته سنگ آنسوی تر،انگار کوهی بود.

و ما اینسو نشسته،خسته انبوهی،

زن و مرد و جوان و پیر،

همه با یکدگر پیوسته لیک از پای و با زنجیر.

اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی

به سویش می توانستی خزیدن،لیک تا آنجا که رخصت بود،تا زنجیر.

ندانستم

ندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان،

و یا آوایی از جایی،کجا؟هرگز نپرسیدم.

چنین می گفت:

...<فتاده تخته سنگی آنسوی،وز پیشینیان پیری

بر او رازی نوشته است،هرکس طاق هرکس جفت ...>

چنین میگفت چندین بار

صدا،و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خاموشی،می خفت.

و ما چیزی نمی گفتیم.

و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم.

پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی

گروهی شک و پرسش ایستاده بود.

و دیگر سیل و خیل خستگی بود و فراموشی.

و حتی در نگه مان نیز خاموشی.

وتخته سنگ آنسو اوفتاده بود.

شبی که لعنت از مهتاب می بارید،

و پاهامان ورم کرده بود و می خارید.

یکی از ما که زنجیرش کمی سنگین تر از ما بود،

لعنت کرد گوشش را و نالان گفت:<باید رفت>

و ما با خستگی گفتیم:<لعنت بیش بادا

گوشمان را چشمان را نیز،باید رفت>

و رفتیم و خزان رفتیم×تا جایی که تخته سنگ آنجا بود.

یکی از ما که زنجیرش رها تر بود،بالا رفت و آنگه خواند:

-.کسی راز مرا داند

که از این رو به آن رویم بگرداند.>

و ما با لذتی بیگانه این راز غبار آلود را

مثل دعایی زیر لب تکرار می کردیم.

و شب شط جلیلی بود پر مهتاب.

هلا یک...دو...سه...دیگر بار

هلا،یک،دو،سه،دیگر بار.

عرقریزان،عزا،دشنام ـگاهی گریه هم کردیم.

هلا،یک،دو،سه زینسان بارها بسیار.

چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی.

و ما با آشناتر لذتی،هم خسته هم خوشحال.

ز شوق و شور مالامال.

یکی از ما که زنجیرش سبکتر بود،

به جهد ما درودی گفت و بالارفت.

خط پ.شیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند

(و ما بی تاب)

لبش را با زبان تر کد(ما نیز آنچنان کردیم)

و ساکت ماند.

نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند.

دوباره خواند،خیره ماند،پنداری زبانش مرد.

-<بخوان!>او همچنان خاموش.

-<برای ما بخوان!>خیره به ما ساکت نگاه می کرد.

پس از لختی

در اثنایی که زنجیرش صدا می کرد،

فرود آمد.گرفتیمش که پنداری که می افتاد.

نشاندیمش.

به دست ما و دست خویش لعنت کرد.

-<چه خواندی هان؟>

مکید آب دهانش را و گفت آرام:

-<نوشته بود

همان،

کسی راز مرا داند،

که از این رو به آن رویم بگرداند.>

نشستیم.

نشستیم و

به مهتاب و شب روشن نگه کردیم.

و شب شط علیلی بود!

راستی نیم ساعت دیگه تیم ملی بازی داره.به امید پیروزی!

یا حق!

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 16:8 توسط آیدا |